این وبلاگ به منظور آشنایی با فرهنگ مردم شهر بَیرم و شاعران این منطقه طراحی شده است.

محفل ادبی بَیرَم پله ای برای آشنایی با فرهنگ و آداب و رسوم شهر بیرم


*توجه*برای دیدن هر موضوع وبلاگ روی آن کلیک کنید:

1-دل مــن(شعر هــای مدیر وبلاگـــــ)                             2-شعر های زیبـــــــا و دلنشین پارسی

3-شعـر هـــای طنر و خنـــــــــــده دار                             4-شعر های مناسبتی تقویم شمسی 

5-مطالب های عــــــاشقـانــه و جدید                             6-زندگی نـامـــه شعـــــرا و نویسندگان

7-گلچین اشــــعار ایرانی (بسیار زیبا)                             8-پیامــــک مناسبتی(اعیاد،شهادت و.)

9-لطیفه های خنده و جوک    (جدید)                             10-پیامــــک عـــاشقــانــه(بروز ماهانه)

11-پیامــــک بیـــــــرمی ســری جدید                             12-مطالب ادبـــــی خـــوانـدنی و جـذاب

13-داستان های کــــوتـاه و آمــوزنده                              14-دانلود نرم افزار های ادبـــی(جـدیــد)

15-زندگی نامه شاعــــــــران منطقه                               16-فـــرهنگ و آداب و رســوم شهر بیرم

17-درخت نخل در فرهنگ شهر بیرم                                18-داستان ها و باور های عامیانه منطقه

19-مــــراسم عروسی در شهر بیرم                                20-فیلم های ادبی جدید در مورد منطقه

21-آهنگ های پیشواز ادبی(جدید)                                 22-پی دی اف هــــــای ادبــی و خواندنی

23-اخبار های بروز ادبیات و فرهنـگ                                 24-پاورپونت های ادبی وبلاگ (جدید)

 


چت روم اختصاصی محفل ادبی بیرم(ارتباط متسقیم با مدیر وبلاگ):

این چت روم جهت ارتباط مستقیم با مدیر وبلاگ راه اندازی شده است با کلیک کردن روی عکس زیر اسم خود را وارد کنید و وارد چت روم اختصاصی محفل ادبی بیرم شوید.در ضمن شاید کاربرانی دیگر در چت روم حضور داشته باشند ولی برای کاربران دیگر قابل نمایش نیست.درود

چت روم ادبی بیرم

 


توجه توجه:جلسات ادبی،انجمن ادبی خلوت انس و کانون ادبــی
هــــر هفتــه روزهـــای دوشنبه ســـــاعت 16 بـعـد از ظـــــهر

از عمــــوم عـلاقـــــه مندان دعـوت بعمل می آیـــــــــــــــــد. 

مکان:کتابخانه عمومی بیرم 

http://s4.picofile.com/file/7802183117/update.gif
 
***برای دیدن وبلاگ ها و سایت های بیرمی اینجا را کلیک کنید.

تبلیغات های مفید وبلاگ:
پرده برداری از شیطان پرستی*  *   فیلم‌های جالب و دیدنی

جامع ترین اطلاعات در مورد لپ تاپ             *دیوان حافظ (صوتی)
راهنمای کامل برای ازدواج             از چت کردن تا چپ کردن(ویژه نامه)     

برچسب‌ها: محفل ادبی بیرم, چت بیرم, چت روم بیرم, چت شیراز, چت ادبی

[ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 22 ] [ احمدباقری ] [ ]

غزل ای نسیم سحر(حافظ شیرازی)+دانلود فایل صوتی

ای نسيم سحر آرامگه يار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
 
شب تار است و ره وادی ايمن در پيش
آتش طور کجا موعد ديدار کجاست
 
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگوييد که هشيار کجاست
 
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
 
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاييم و ملامت گر بی‌کار کجاست
 
بازپرسيد ز گيسوی شکن در شکنش
کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
 
عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
 
ساقی و مطرب و می جمله مهياست ولی
عيش بی يار مهيا نشود يار کجاست
 
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

برچسب‌ها: حافظ شیرازی, دانلود غزل حافظ, دانلود کتاب, دانلود حافظ شیرازی, غزل دلنشین

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 16 ] [ احمدباقری ] [ ]

درد بی درمان/مژگان عباسلو

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

مژگان عباسلو


برچسب‌ها: شعر عاشقانه, شعر زیبا, شعر دلنشین, شعر عاشقی

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 2 ] [ احمدباقری ] [ ]

غزلی زیبا بنام آواره

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ 
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟ 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ 
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود 
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! 
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟ 

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین 
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌ 
گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟ 

مهدی فرجی


برچسب‌ها: شعر عاشقانه, شعر زیبا, شعر دلنشین, شعر عاشقی

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 2 ] [ احمدباقری ] [ ]

محض رضای عشق/سلمان هراتی

تاریک کوچه‌های مرا آفتاب کن 
با داغ‌های تازه، دلم را مجاب کن 

ابری غریب در دل من رخنه کرده است 
بر من بتاب، چشم مرا غرق آب کن 

 

ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز 
برخیز و چون سکوت، دلم را خطاب کن 

ای تیغ سرخ زخم، کجا می‌روی چنین 
محض رضای عشق، مرا انتخاب کن 

ای عشق، زیر تیغ تو ما سر نهاده‌ایم 
لطفی اگر نمی‌کنی، اینک عتاب کن 

سلمان هراتی


برچسب‌ها: عشق زیبا, شعرعاشقانه جدید, غزل عاشقانه, شعر دلنشین و زیبا, شعرعاشقانه

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 1 ] [ احمدباقری ] [ ]

زلف آشفته(حافظ شیرازی)+دانلود فایل صوتی

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود 727729 هجری قمری)،شاعر بزرگ سده هشتم ایران  (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات حافظ شهرت دارند.
 
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پيرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
 
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
 
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت ای عاشق ديرينه من خوابت هست
 
عاشقی را که چنين باده شبگير دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
 
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگير
که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
 
آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
 
خنده جام می و زلف گره گير نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
 

برچسب‌ها: غزل حافظ, شیرازی, شعر شیرازی, قرن هشتم, غزل صوتی حافظ

[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 16 ] [ احمدباقری ] [ ]

اشعاردر مدح وثنای شهر بیرم

 

بیا دلبر تو با قد بلندت
پیاده شو از این اسپ سمندت
به شهرستان بیرم گر رسیدی
بکش عاشق وگرنه می کشندت

به بیرم آمدم باری به باری
سمندی بسته ام پای کناری
نه کاهی می خورد اسپ سمندم
فقط شیهه کشد دلبر کجائی

نسائی خوشگله گلها بدستش
کرشمه می کنه چشمان مستش
تمام دختران محلهء کوش
نمی ارزد به انگشت دستش

گهی در بیرم صد گه فداغم
گهی در ماده ده صحرای باغم
گهی جولان زنم بر ملک دشتی
گهی در خدمت شاه چراغم

خوشا بیرم خوشا گلزار بیرم
خوشا آن مردم هوشیار بیرم
همه مهمان نوازن وبا وفاین
سیاه چشمان خوشا رفتار بیرم

مگو بیرم بگو مازندرانه
زن ومردش همه شیرین زبانه
همون مرغی که بیرم پا بگیره
پل وبالش به نرخ زعفرانه

ولم در شهر بیرم ماندنی نیست
فلک زنگ آسمان انداختنی نیست
تمام مردمش در یک لباسن
که هیچ آب زلالی خواردنی نیست

زلار و فداغ وارد تا كراش
همه رو به بيرم ميكنند با حال فراق
دكر ماده ده تا صحراي باغ
همه ميخورند تا به حال

به نام خداوند ليل ونهار
به جاه مقام دو وهشت چهار
کنمن تاریخ بیرم بیان
زیک قرن بگذشته تا این زمان
چنان روزه بیرم وآباد
بود اشراف وازادگان
بود محیطی گلستان زنخل وشجر
دگر خیر کثیر وثمر
بود شعر از جلوه گر دلخراش
زتاریخ دوران چنان کرد یاد

 


برچسب‌ها: بیرم کبیر, بیرم لارستان, بیرم فارس, بیرم

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 18 ] [ احمدباقری ] [ ]

زلف پریشان ...

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

 

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

 

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

 که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

 

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم


برچسب‌ها: شعرزیبا, غزل زیبا, شعرفارسی

[ سه شنبه بیستم خرداد 1393 ] [ 14 ] [ احمدباقری ] [ ]

پاییز رحیمی -دلیجان

ماه هم باشی ، شب  نامرد می بلعد تو را

این سیاهی ، بی برو برگرد می بلعد تو را

 

شعله باشی زیر خاکستر، نسیمی می وزد

آتش  دیوانه ، سرخ و زرد می بلعد تو را

 

بید باشی ، کوچه را در سایه ات مهمان کنی

بادهای  هرزه ی  ولگرد می بلعد تو را

 

کوه باشی ، در خودت پنهان کنی اندوه را

عاقبت می پاشی از هم، درد می بلعد تو را

 

هرچه هم پروانه باشی، هرچه هم زیبا شوی

عاقبت آن عنکبوت  زرد، می بلعد تو را

 

می نشینی ساعتی را با خودت خلوت کنی

فکرهای کهنه ی نامرد می بلعد تو را،

 

"مرگ" می آید کنارت می نشیند روی مبل

بعد هم مثل شرابی سرد می بلعد تو را !!!


برچسب‌ها: شعرزیبا, غزل زیبا, شعرفارسی, شاعرمعاصر

[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 13 ] [ احمدباقری ] [ ]

شعری بسیار زیبا از هوشنگ ابتهاج

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

 

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

 

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

 

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

 

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

 

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

 

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

 

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست 

 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

 

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

 

"هوشنگ ابتهاج"


برچسب‌ها: شعرزیبا, غزل زیبا, شعرفارسی

[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 12 ] [ احمدباقری ] [ ]

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را (سیف فرغانی)

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را

تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند

چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم

کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم

پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو

بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را

در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان

گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت

باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن

در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی

مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد

این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را

من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی

می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی




حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیبت دور است سیف از تو

در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت

«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»


برچسب‌ها: شعرزیبا, غزل زیبا, شعرفارسی

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 14 ] [ احمدباقری ] [ ]

شعري از دكتر شفيعي كدكني


چکامه: استاد شفیعی کدکنی

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهریت ای گل که در این باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم

ای چشم سخنگوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 19 ] [ احمدباقری ] [ ]

شعری زیبا ازعلی اصغر شیری

برایت اتفاق افتاده دنبال خودت باشی؟

شبی مانند یک دیوانه در حال خودت باشی؟

بدون هم‌قدم از پرسه‌های خسته برگردی

میان جاده تنها باشی و مال خودت باشی؟

شده نام و نشانت را بپرسی از کسی دیگر!

شده در دیگران دنبال امثال خودت باشی؟

شده سنگ مزارت را ببینی بر سر راهت!

شده مانند من یک عمر پامال خودت باشی!

تمام شهر را در هم بریزی با غزل­هایت

خودت هم بی خبر از جار و جنجال خودت باشی!

شبی در خواب مانند کبوتر بال بگشایی!

شبی آواره‌ی روح سبکبال خودت باشی

سراپا شمع باشی، شعله­ور از بخت برگشته

سراپا شعله­ور، پاسوز اقبال خودت باشی

برایت اتفاق افتاده شاید مثل من گاهی...

برایت اتفاق افتاده دنبال خودت باشی


برچسب‌ها: شعر زیبا

[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 21 ] [ احمدباقری ] [ ]

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی/شهریار


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا گر آئین محبت باشد

جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 22 ] [ احمدباقری ] [ ]

من اگر ما نشدم..

من اگر ما نشدم صحبتی از خویش نبود
ما شدن مرحم این زخم دل ریش نبود

بعد تو هیچ کسی با دل من یار نشد

هر که آمد دل من بعد تو هوشیار نشد

من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم

تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم

من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود

گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود

تو ندیدی که دلم در پس یک صحبت مرد

سیلی سرد غرورم به دل غربت خورد

من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام

من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام


اگه به دلتون نشت نظر بدین!

[ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ] [ 21 ] [ احمدباقری ] [ ]

غزلی زیبا از حسین منزوی

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم كهنه پاره كنم؟

نشانه هاي تو بر چوب خط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم

براي خواستن خير مطلقي كه تويي
به هر كتاب ز هر باب استخاره كنم


شب و خيال و سراغ تو،باز مي آيم
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم

تو كي ز راه ميايي كه شهر شبزده را
به روشنايي چشمم چراغواره كنم؟

ز ياس هاي تو مشتي بپاشم از سر شوق
به روي آب و قدح را پر از ستاره كنم

هزار بوسه ي از انتظار لك زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره كنم


هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم


برچسب‌ها: شعرزیبا

[ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ] [ 20 ] [ احمدباقری ] [ ]

غزلی زیبا از حضرت حافظ

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم

پاک کن چهره ی حافظ به سر زلف ز اشک

ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم
برچسب‌ها: بیرم, محفل ادبی

[ دوشنبه نهم دی 1392 ] [ 14 ] [ احمدباقری ] [ ]

ملک الشعرای بهار

محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر “ادیب نیشابوری” رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد.

وی شش دوره نماینده مجلس شد و سالها استاد دوره دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکده ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطه‌طلبان و آزادی‌خواهان چند بار تبعید و زندانی شد که...

اشعار وی را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 18 ] [ احمدباقری ] [ ]

شعر ترنج از خواجوی کرمانی

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

 

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

 

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

 

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

 

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

 

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

 

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

 

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی


برچسب‌ها: شعرزیبا, محفل ادبی بیرم

[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 19 ] [ احمدباقری ] [ ]

شراب شعر چشم تو (فریدون مشیری)


رویایی کوتاه در یک شب بی فردا


من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد


همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است...

به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هفتم شهریور 1392 ] [ 23 ] [ احمدباقری ] [ ]

شعری عاشقانه از سهراب سپهری


دروگران پگاه
پنجره را به پهنای جهان می گشایم:
جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.
نمی لرزد ، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست
تو نیستی ، و تپیدن گردابی است
تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست ، و دره ها ناخواناست
می آیی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد ، راز از هستی می پرد
می روی : چمن تاریک می شود ، جوشش چشمه می کشند
چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد ، و آب بیدار می شود
می گذری ، و آیینه نفس می کشد
جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشم به راه تو نیست
پگاه ، دروگران از جاده ی روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.


برچسب‌ها: غزل زیبا, بیرم, شعرزیبا

[ شنبه پانزدهم تیر 1392 ] [ 23 ] [ احمدباقری ] [ ]

باز آمدم / غزلی از مولانا

بازآمدم چون عیدِ نو، تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را، چنگال و دندان بشکنم

 

هفت اخترِ بی‌آب را ،کاینْ خاکیان را می خورند

هم آبْ بر آتشْ زنم ،هم بادْهاشان بشکنم

 

از شاهِ بی‌آغاز من، پَرَّان شدم چون بازْ من

تا جغدِ طوطی خوار را ، در دِیرِ ویران بشکنم

 

ز آغاز ، عهدی کرده‌ام، کاینْ جانْ فدای شَه کنم

بشکسته بادا پشت ِجانْ! گر عهد و پیمان بشکنم

 

امروز، همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کَفَم!

تا گردن ِگردنْ کِشان، در پیشِ سلطانْ بشکنم!

 

روزی دو باغِ طاغیان، گر سبز بینی غم مَخور

چون اصلْ‌هایِ بیخشان، از راه ِپنهان بشکنم!

 

منْ نشکنم جز جُور، را یا ظالم بدغُور را

گر ذره‌ای دارد نمکْ، گِیرمْ اگر آن بشکنم

 

هر جا یکی گُویی بُوَدْ، چُوگانِ وحدتْ وِی بَرَد

گُویی که میدان نَسْپُرد، در زخمِ چوگان بشکنم

 

گشتم مقیم ِبَزم او، چونْ لطفْ دیدم عَزم او

گشتم حقیرِ راهِ او، تا ساقِ شیطان بشکنم

 

چون در کَفِ سلطانْ شدم، یک حَبَّه بودم، کانْ شدم

گر در ترازویم نَهی، مِی دانْ که مِیزانْ بشکنم

 

چون منْ خرابُ و مستْ را، در خانهِ خودْ رَهْ دَهی

پس توْ نَدانی اینْ قَدَر ، کاینْ بشکنم ،آنْ بشکنم

 

گرْ پاسبان گوید: که هِیْ! بر وِیْ بریزم جام ِمِی!

دربان اگر دستم کشد، منْ دست ِدربان بشکنم!

 

چرخ اَرْ نگردد گِردِ دل، از بیخ و اصلش بَرکَنم!

گردونْ اگر دُونی کُند،  گردونِ گَردانْ بشکنم!

 

خوانِ ِکَرَمْ گُسترده‌ای، مهمان ِخویشمْ بُرده‌ای

گوشم چرا مالیْ اگر، منْ گوشهٔ نانْ بشکنم!

 

نِی نِی! مَنم سَرْخوان ِتو، سَرْخِیل ِمهمانان ِتو

جامیْ دُو بَر مهمان کُنم، تا شرم ِمهمانْ بشکنم

 

ای که میانِ جانِ من،  تلقینِ شعرم می کنی!

گر تن زَنم! خامش کُنم ! ترسم که فرمان بشکنم!

 

از شمس ِتبریزی اگر، باده رسد مستم کند

من لااُبالی وارْ خودْ ،اُسْتُون ِکیوانْ بشکنم!


برچسب‌ها: غزل زیبا, بیرم, شعرزیبا

[ چهارشنبه پنجم تیر 1392 ] [ 18 ] [ احمدباقری ] [ ]

ققنوس شعر من /محمدعلی بهمنی

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من


 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن
 تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست
 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن
 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست
 انسان كه می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست


محمدعلی بهمنی


برچسب‌ها: شعراحساسی, شعرزیبا

[ پنجشنبه سی ام خرداد 1392 ] [ 0 ] [ احمدباقری ] [ ]

رباعي عراقي (دل من)

گفتم: دل من، گفت که: خون کردهٔ ماست            گفتم: جگرم، گفت که: آزردهٔ ماست

گفتم   که:   بریز خون  من ، گفت :  برو                 ک‍‍‍ازاد کسی بود که پروردهٔ ماست


برچسب‌ها: شعرزيبا, بيرم, محفل ادبي بيرم, شعراحساسي

[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 16 ] [ احمدباقری ] [ ]

قراضه چین/ مولانا


قراضه چین/  مولانا


ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

معشوق را جویان شود دکان او ویران شود
بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او

شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او

این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او

این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند


برچسب‌ها: شعرزيبا, بيرم, محفل ادبي بيرم, غزل زيبا, شعراحساسي

[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 17 ] [ احمدباقری ] [ ]

شعری زیبا از یغما گلرویی


بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز
می دانم که اهالی این حدود حکایت
مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دامنه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا


برچسب‌ها: شعرزیبا, محفل ادبی بیرم, بیرم کبیر

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16 ] [ احمدباقری ] [ ]

غزلی زیبا از سعدی دل در هوای تست

ای یار ناگزیر که دل در هوای تست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای تست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای تست

گر تاج می‌دهی غرض ما قبول تو

ور تیغ می‌زنی طلب ما رضای تست

گر بنده می‌نوازی و گر بنده می‌کشی

زجر و نواخت هرچه کنی رای رای تست

گر در کمند کافر و گر در دهان شیر

شادی به روزگار کسی کاشنای تست

هر جا که روی زنده‌دلی بر زمین تو

هر جا که دست غمزده‌ای بر دعای تست

تنها نه من به قید تو درمانده‌ام اسیر

کز هر طرف شکسته‌دلی مبتلای تست

قومی هوای نعمت دنیا همی پزند

قومی هوای عقی و، ما را هوای تست

قوت روان شیفتگان التفات تو

آرام جان زنده‌دلان مرحبای تست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی

عذری که می‌رود به امید وفای تست

شاید که در حساب نیاید گناه ما

آنجا که فضل و رحمت بی‌منتهای تست

کس را بقای دایم و عهد مقیم نیست

جاوید پادشاهی و دایم بقای تست

هر جا که پادشاهی و صدر ی و سروری

موقوف آستان در کبریای تست

سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت

خاموشی از ثنای تو حد ثنای تست


برچسب‌ها: غزل زیبا, بیرم, شعرزیبا

[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 17 ] [ احمدباقری ] [ ]

دکتر حمیدی


این شعر از دکتر مهدی حـمیدی شـیـرازی است.

از  برون  آمد   صدای  باغبان       گفت  کو   ارباب؟   کارش   داشتم
از درون گفتم که اینجایم، بگو      گفت   هر جا  هر چه  باید  کاشتم
   *    
گفتم آخر بود  در  گلهای  تو       ناز  دلخواهی  که  گـفتم   داشتی؟
گفت در وا کن بیا بیرون ببین       هرگز این گل‌ها که کِشتم کاشتی؟
   *    
رفتم  و  دیدم که سِـحر باغبان       مـعنی    نـاسازگاری    سوخته
آتشی از شمعدانی‌های سرخ       در  حریر    سبزه‌ ها    افروخته
   *    
جعد شـبنم دار سنبل خورده تاب       در هوا پاشیده مشک و زعفـران
چشم   مست   نرگس   بیدادگر       بازگشته  تازه  از   خواب   گران
   *    
و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود       غرق گل چسبیده  در آغوش هم
تا  جَهَد  از  محبس  شمشاد ها       رفته  بالا  از  سر  و  از دوش هم
   *    
زیر   تار   گیسوی   افشان   بید       سوسن و مینا و ناز افتاده است
هر زمان در سینه‌ی گلهای سرخ       برگ  لرزان  چناران  برده  دست
   *    
لحظه‌ای در هر گلی کردم نگاه       زیر  لب  گفتم که پس آن  ناز  کو؟
باغبان بر شاخه‌ای انگشت زد       یعنی این ناز است، چشم باز کو؟
  *    
گفتم  این  را  دیده  بودم  پیش از این       این کجا ناز است؟ ایـن نـاز شماست
خشمگین شد گفت جز یک ناز نیست       یا   اگر  باشد  به   شیراز  شماست
   *    
بـاغبان گر این سخن بی طعنه گفت       راستی را چـشم جانش باز بود
کان گل نازی  که  دلخواه  من است       یک گل ناز است و در شیراز بود


برچسب‌ها: بیرم کبیر, بیرم لارستان, بیرم, فارس

[ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 19 ] [ احمدباقری ] [ ]

غزل از قاآنی نه تو دست عهد دادی که ز مهر سر نتابم


نه تو دست عهد دادی که ز مهر سر نتابم

به چه جرم روی تابی که بری ز جسم تابم

چه خلاف کردم آخر که تو برخلاف اول

ز معاندت نمودی به مفارقت عذابم

به خدا که چون منی را دو جهان گناه باید

که به هجر چون تو ماهی کند آسمان عقابم

بگشای چین زلفت که به رخ فتاده چینم

بنمای روی خوبت که ز دیده رفته خوابم

هم از آن زمان که غافل مژگان دوست دیدم

چو شکار تیرخورده همه دم در اضطرابم

به هوای کبک رفتم که چو باز حمله آرم

ز هلاک خویش غافل که ز پی بود عقابم

منم آن گدای مبرم که کنم سوال بوسه

تویی آن بخیل منعم که نمی‌دهی جوابم

نه علاج می‌فرستی نه هلاک می‌پسندی

چو مریض روز بحران همه دم در انقلابم

به دل و ز دیده دوری به خدا عجب نیاید

که کنار دجله میرد دل از آرزوی آبم

چه شد این خروس امشب که خروش او ناید

که مؤذنان بخوابند و برآمد آفتابم

به عتاب چند گویی که رو ار نه ریزمت خون

نکشی مرا و دانی که همی کشد عتابم

به خدا چنان بگریم ز جدایی حبیبم

که بروی آب ماند تن خسته چون حبابم


برچسب‌ها: شعر طنز بیرمی, شعر طنز فارسی ؛ شعر از بیرم

[ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 19 ] [ احمدباقری ] [ ]

غزل از قاآنی مست‌ و بیخود سروناز من به‌ صحرا می‌رود

مست‌ و بیخود سروناز من به‌ صحرا می‌رود

با چنین مستی نگه کن تا چه زیبا می‌رود

گاه می‌افتد ز مستی گاه می‌خیزد ز جا

تا دگر زین رفتنش یارب چه بر ما می‌رود

گه تکبر می‌فروشدگه تواضع می کند

گاه شرم‌آلوده گاهی بی‌محابا‌ می‌رود

او به‌ صحرا می‌رود وز رشک خاک راه او

در دو چشم ما ز اشک شور دریا می‌رود

هم لب جانبخش دارد هم جمال دلفریب

یوسفست این می‌خرامد یا مسیحا می‌رود

من هم از دنبال او افتان و خزان می‌روم

هرکجا خورشید باشد سایه آنجا می‌رود

چون دو زلف خود اگر صدره فشاند آستین

همچوگیسو از قفایش می‌روم تا می‌رود

بس که هر عضوش به است از عضو دیگر چشم‌ من

در سراپای وجودش زیر و بالا می‌رود

زلفش آشفته ز مستی رخ شکفته از شراب

با رخ و زلفی چنین تنها به صحرا می‌رود

مردم این شهر شاهدباز و امردخواره‌اند

در چنی شهری چرا او مست و تنها می‌رود

هرکجا رو می‌نماید می‌برد یک شهر دل

ترک تاتارست پنداری به یغما می‌رود

خواهمش دامن بگیرم تا دهد بوسی به من

لیک قاآنی ندانم می‌دهد یا می‌رود


برچسب‌ها: شعرزیبا, شعر از بیرم, شعرباقری, شعراحساسی

[ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 19 ] [ احمدباقری ] [ ]