محفل ادبی بیرم فارس
این وبلاگ به منظور آشنایی با فرهنگ مردم شهر بَیرم و شاعران این منطقه طراحی شده است.{اِیلجیمـا}
نگارش در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ توسط احمدباقری
من اگر ما نشدم صحبتی از خویش نبود
ما شدن مرحم این زخم دل ریش نبود

بعد تو هیچ کسی با دل من یار نشد

هر که آمد دل من بعد تو هوشیار نشد

من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم

تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم

من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود

گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود

تو ندیدی که دلم در پس یک صحبت مرد

سیلی سرد غرورم به دل غربت خورد

من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام

من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام


اگه به دلتون نشت نظر بدین!

نگارش در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم كهنه پاره كنم؟

نشانه هاي تو بر چوب خط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم

براي خواستن خير مطلقي كه تويي
به هر كتاب ز هر باب استخاره كنم


شب و خيال و سراغ تو،باز مي آيم
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم

تو كي ز راه ميايي كه شهر شبزده را
به روشنايي چشمم چراغواره كنم؟

ز ياس هاي تو مشتي بپاشم از سر شوق
به روي آب و قدح را پر از ستاره كنم

هزار بوسه ي از انتظار لك زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره كنم


هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم


برچسب‌ها: شعرزیبا
نگارش در تاريخ دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم

پاک کن چهره ی حافظ به سر زلف ز اشک

ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم
برچسب‌ها: بیرم, محفل ادبی
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر “ادیب نیشابوری” رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد.

وی شش دوره نماینده مجلس شد و سالها استاد دوره دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکده ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطه‌طلبان و آزادی‌خواهان چند بار تبعید و زندانی شد که...

اشعار وی را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

 

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

 

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

 

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

 

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

 

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

 

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

 

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی


برچسب‌ها: شعرزیبا, محفل ادبی بیرم
نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

رویایی کوتاه در یک شب بی فردا


من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد


همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است...

به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

دروگران پگاه
پنجره را به پهنای جهان می گشایم:
جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.
نمی لرزد ، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست
تو نیستی ، و تپیدن گردابی است
تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست ، و دره ها ناخواناست
می آیی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد ، راز از هستی می پرد
می روی : چمن تاریک می شود ، جوشش چشمه می کشند
چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد ، و آب بیدار می شود
می گذری ، و آیینه نفس می کشد
جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشم به راه تو نیست
پگاه ، دروگران از جاده ی روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.


برچسب‌ها: غزل زیبا, بیرم, شعرزیبا
نگارش در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

بازآمدم چون عیدِ نو، تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را، چنگال و دندان بشکنم

 

هفت اخترِ بی‌آب را ،کاینْ خاکیان را می خورند

هم آبْ بر آتشْ زنم ،هم بادْهاشان بشکنم

 

از شاهِ بی‌آغاز من، پَرَّان شدم چون بازْ من

تا جغدِ طوطی خوار را ، در دِیرِ ویران بشکنم

 

ز آغاز ، عهدی کرده‌ام، کاینْ جانْ فدای شَه کنم

بشکسته بادا پشت ِجانْ! گر عهد و پیمان بشکنم

 

امروز، همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کَفَم!

تا گردن ِگردنْ کِشان، در پیشِ سلطانْ بشکنم!

 

روزی دو باغِ طاغیان، گر سبز بینی غم مَخور

چون اصلْ‌هایِ بیخشان، از راه ِپنهان بشکنم!

 

منْ نشکنم جز جُور، را یا ظالم بدغُور را

گر ذره‌ای دارد نمکْ، گِیرمْ اگر آن بشکنم

 

هر جا یکی گُویی بُوَدْ، چُوگانِ وحدتْ وِی بَرَد

گُویی که میدان نَسْپُرد، در زخمِ چوگان بشکنم

 

گشتم مقیم ِبَزم او، چونْ لطفْ دیدم عَزم او

گشتم حقیرِ راهِ او، تا ساقِ شیطان بشکنم

 

چون در کَفِ سلطانْ شدم، یک حَبَّه بودم، کانْ شدم

گر در ترازویم نَهی، مِی دانْ که مِیزانْ بشکنم

 

چون منْ خرابُ و مستْ را، در خانهِ خودْ رَهْ دَهی

پس توْ نَدانی اینْ قَدَر ، کاینْ بشکنم ،آنْ بشکنم

 

گرْ پاسبان گوید: که هِیْ! بر وِیْ بریزم جام ِمِی!

دربان اگر دستم کشد، منْ دست ِدربان بشکنم!

 

چرخ اَرْ نگردد گِردِ دل، از بیخ و اصلش بَرکَنم!

گردونْ اگر دُونی کُند،  گردونِ گَردانْ بشکنم!

 

خوانِ ِکَرَمْ گُسترده‌ای، مهمان ِخویشمْ بُرده‌ای

گوشم چرا مالیْ اگر، منْ گوشهٔ نانْ بشکنم!

 

نِی نِی! مَنم سَرْخوان ِتو، سَرْخِیل ِمهمانان ِتو

جامیْ دُو بَر مهمان کُنم، تا شرم ِمهمانْ بشکنم

 

ای که میانِ جانِ من،  تلقینِ شعرم می کنی!

گر تن زَنم! خامش کُنم ! ترسم که فرمان بشکنم!

 

از شمس ِتبریزی اگر، باده رسد مستم کند

من لااُبالی وارْ خودْ ،اُسْتُون ِکیوانْ بشکنم!


برچسب‌ها: غزل زیبا, بیرم, شعرزیبا
نگارش در تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من


 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن
 تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست
 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن
 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست
 انسان كه می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست


محمدعلی بهمنی


برچسب‌ها: شعراحساسی, شعرزیبا
نگارش در تاريخ شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

گفتم: دل من، گفت که: خون کردهٔ ماست            گفتم: جگرم، گفت که: آزردهٔ ماست

گفتم   که:   بریز خون  من ، گفت :  برو                 ک‍‍‍ازاد کسی بود که پروردهٔ ماست


برچسب‌ها: شعرزيبا, بيرم, محفل ادبي بيرم, شعراحساسي
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

قراضه چین/  مولانا


ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

معشوق را جویان شود دکان او ویران شود
بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او

شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او

این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او

این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند


برچسب‌ها: شعرزيبا, بيرم, محفل ادبي بيرم, غزل زيبا, شعراحساسي
نگارش در تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز
می دانم که اهالی این حدود حکایت
مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دامنه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا


برچسب‌ها: شعرزیبا, محفل ادبی بیرم, بیرم کبیر
نگارش در تاريخ جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

ای یار ناگزیر که دل در هوای تست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای تست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای تست

گر تاج می‌دهی غرض ما قبول تو

ور تیغ می‌زنی طلب ما رضای تست

گر بنده می‌نوازی و گر بنده می‌کشی

زجر و نواخت هرچه کنی رای رای تست

گر در کمند کافر و گر در دهان شیر

شادی به روزگار کسی کاشنای تست

هر جا که روی زنده‌دلی بر زمین تو

هر جا که دست غمزده‌ای بر دعای تست

تنها نه من به قید تو درمانده‌ام اسیر

کز هر طرف شکسته‌دلی مبتلای تست

قومی هوای نعمت دنیا همی پزند

قومی هوای عقی و، ما را هوای تست

قوت روان شیفتگان التفات تو

آرام جان زنده‌دلان مرحبای تست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی

عذری که می‌رود به امید وفای تست

شاید که در حساب نیاید گناه ما

آنجا که فضل و رحمت بی‌منتهای تست

کس را بقای دایم و عهد مقیم نیست

جاوید پادشاهی و دایم بقای تست

هر جا که پادشاهی و صدر ی و سروری

موقوف آستان در کبریای تست

سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت

خاموشی از ثنای تو حد ثنای تست


برچسب‌ها: غزل زیبا, بیرم, شعرزیبا
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

این شعر از دکتر مهدی حـمیدی شـیـرازی است.

از  برون  آمد   صدای  باغبان       گفت  کو   ارباب؟   کارش   داشتم
از درون گفتم که اینجایم، بگو      گفت   هر جا  هر چه  باید  کاشتم
   *    
گفتم آخر بود  در  گلهای  تو       ناز  دلخواهی  که  گـفتم   داشتی؟
گفت در وا کن بیا بیرون ببین       هرگز این گل‌ها که کِشتم کاشتی؟
   *    
رفتم  و  دیدم که سِـحر باغبان       مـعنی    نـاسازگاری    سوخته
آتشی از شمعدانی‌های سرخ       در  حریر    سبزه‌ ها    افروخته
   *    
جعد شـبنم دار سنبل خورده تاب       در هوا پاشیده مشک و زعفـران
چشم   مست   نرگس   بیدادگر       بازگشته  تازه  از   خواب   گران
   *    
و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود       غرق گل چسبیده  در آغوش هم
تا  جَهَد  از  محبس  شمشاد ها       رفته  بالا  از  سر  و  از دوش هم
   *    
زیر   تار   گیسوی   افشان   بید       سوسن و مینا و ناز افتاده است
هر زمان در سینه‌ی گلهای سرخ       برگ  لرزان  چناران  برده  دست
   *    
لحظه‌ای در هر گلی کردم نگاه       زیر  لب  گفتم که پس آن  ناز  کو؟
باغبان بر شاخه‌ای انگشت زد       یعنی این ناز است، چشم باز کو؟
  *    
گفتم  این  را  دیده  بودم  پیش از این       این کجا ناز است؟ ایـن نـاز شماست
خشمگین شد گفت جز یک ناز نیست       یا   اگر  باشد  به   شیراز  شماست
   *    
بـاغبان گر این سخن بی طعنه گفت       راستی را چـشم جانش باز بود
کان گل نازی  که  دلخواه  من است       یک گل ناز است و در شیراز بود


برچسب‌ها: بیرم کبیر, بیرم لارستان, بیرم, فارس
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

نه تو دست عهد دادی که ز مهر سر نتابم

به چه جرم روی تابی که بری ز جسم تابم

چه خلاف کردم آخر که تو برخلاف اول

ز معاندت نمودی به مفارقت عذابم

به خدا که چون منی را دو جهان گناه باید

که به هجر چون تو ماهی کند آسمان عقابم

بگشای چین زلفت که به رخ فتاده چینم

بنمای روی خوبت که ز دیده رفته خوابم

هم از آن زمان که غافل مژگان دوست دیدم

چو شکار تیرخورده همه دم در اضطرابم

به هوای کبک رفتم که چو باز حمله آرم

ز هلاک خویش غافل که ز پی بود عقابم

منم آن گدای مبرم که کنم سوال بوسه

تویی آن بخیل منعم که نمی‌دهی جوابم

نه علاج می‌فرستی نه هلاک می‌پسندی

چو مریض روز بحران همه دم در انقلابم

به دل و ز دیده دوری به خدا عجب نیاید

که کنار دجله میرد دل از آرزوی آبم

چه شد این خروس امشب که خروش او ناید

که مؤذنان بخوابند و برآمد آفتابم

به عتاب چند گویی که رو ار نه ریزمت خون

نکشی مرا و دانی که همی کشد عتابم

به خدا چنان بگریم ز جدایی حبیبم

که بروی آب ماند تن خسته چون حبابم


برچسب‌ها: شعر طنز بیرمی, شعر طنز فارسی ؛ شعر از بیرم
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ توسط احمدباقری

مست‌ و بیخود سروناز من به‌ صحرا می‌رود

با چنین مستی نگه کن تا چه زیبا می‌رود

گاه می‌افتد ز مستی گاه می‌خیزد ز جا

تا دگر زین رفتنش یارب چه بر ما می‌رود

گه تکبر می‌فروشدگه تواضع می کند

گاه شرم‌آلوده گاهی بی‌محابا‌ می‌رود

او به‌ صحرا می‌رود وز رشک خاک راه او

در دو چشم ما ز اشک شور دریا می‌رود

هم لب جانبخش دارد هم جمال دلفریب

یوسفست این می‌خرامد یا مسیحا می‌رود

من هم از دنبال او افتان و خزان می‌روم

هرکجا خورشید باشد سایه آنجا می‌رود

چون دو زلف خود اگر صدره فشاند آستین

همچوگیسو از قفایش می‌روم تا می‌رود

بس که هر عضوش به است از عضو دیگر چشم‌ من

در سراپای وجودش زیر و بالا می‌رود

زلفش آشفته ز مستی رخ شکفته از شراب

با رخ و زلفی چنین تنها به صحرا می‌رود

مردم این شهر شاهدباز و امردخواره‌اند

در چنی شهری چرا او مست و تنها می‌رود

هرکجا رو می‌نماید می‌برد یک شهر دل

ترک تاتارست پنداری به یغما می‌رود

خواهمش دامن بگیرم تا دهد بوسی به من

لیک قاآنی ندانم می‌دهد یا می‌رود


برچسب‌ها: شعرزیبا, شعر از بیرم, شعرباقری, شعراحساسی
نگارش در تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ توسط احمدباقری


بیا دلبر تو با قد بلندت
پیاده شو از این اسپ سمندت
به شهرستان بیرم گر رسیدی
بکش عاشق وگرنه می کشندت

به بیرم آمدم باری به باری
سمندی بسته ام پای کناری
نه کاهی می خورد اسپ سمندم
فقط شیهه کشد دلبر کجائی

نسائی خوشگله گلها بدستش
کرشمه می کنه چشمان مستش
تمام دختران محلهء کوش
نمی ارزد به انگشت دستش

گهی در بیرم صد گه فداغم
گهی در ماده ده صحرای باغم
گهی جولان زنم بر ملک دشتی
گهی در خدمت شاه چراغم

خوشا بیرم خوشا گلزار بیرم
خوشا آن مردم هوشیار بیرم
همه مهمان نوازن وبا وفاین
سیاه چشمان خوشا رفتار بیرم

مگو بیرم بگو مازندرانه
زن ومردش همه شیرین زبانه
همون مرغی که بیرم پا بگیره
پل وبالش به نرخ زعفرانه

ولم در شهر بیرم ماندنی نیست
فلک زنگ آسمان انداختنی نیست
تمام مردمش در یک لباسن
که هیچ آب زلالی خواردنی نیست

زلار و فداغ وارد تا كراش
همه رو به بيرم ميكنند با حال فراق
دكر ماده ده تا صحراي باغ
همه ميخورند تا به حال

به نام خداوند ليل ونهار
به جاه مقام دو وهشت چهار
کنمن تاریخ بیرم بیان
زیک قرن بگذشته تا این زمان
چنان روزه بیرم وآباد
بود اشراف وازادگان
بود محیطی گلستان زنخل وشجر
دگر خیر کثیر وثمر
بود شعر از جلوه گر دلخراش
زتاریخ دوران چنان کرد یاد


برچسب‌ها: بیرم کبیر, بیرم لارستان, بیرم فارس, بیرم
نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ توسط احمدباقری
بهار بهار

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنایی ؟

صدات میاد ... اما خودت كجایی

وابكنیم پنجره ها رو یا نه ؟

تازه كنیم خاطره ها رو یا نه ؟

بهار اومد لباس نو تنم كرد

تازه تر از قصل شكفتنم كرد

بهار اومد با یه بغل جوونه

عید آورد از تو كوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل

باغچه ما یه گلدون

خونه ما همیشه

منتظر یه مهمون

بهار اومد لباس نو تنم كرد

تازه تر از فصل شكفتنم كرد

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا كه مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

آخ ... كه چه زود قلك عیدیامون

وقتی شكست باهاش شكست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین كرد

خنده به دلمردگی زمین كرد

چقد دلم فصل بهار و دوست داشت

واشدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا كرد

من و با حسی دیگه آشنا كرد

یه حرف یه حرف حرفای من كتاب شد

حیف كه همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

كه صب تا شب دنبال آب و نون بود

برای دانلود اهنگ این شعر با صدای تورج شعبان خانی اینجا را کلیک کنید.

نگارش در تاريخ جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط احمدباقری

سالی

نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب

بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه

سالی

نوروز

بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،

بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور

بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

سالی

نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:

تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز

نام ِ ممنوع‌اش را

وتاقچه گناه

دیگربار

با احساس ِ کتاب‌های ممنوع

تقدیس شود.

در معبر ِ قتل ِ عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

به ناگاه

فراز خواهدشد

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد

وبهار

درمعبری از غریو

تاشهر

خسته

پیش باز خواهدشد

سالی

آری

بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهدشد

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط احمدباقری
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود

بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان

چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید


هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس

برده در باغ و یاد منش  آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

فکر ویران شدن خانه  صیاد کنید

.
.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ